پسر کوچیکه رو مهد زبان اسمشو نوشتیم.
یه کم سختشه و هی میگه مامانش بشینه دم در و
چند دقیقه یکبار میاد بیرون.دیروز من بردمش و
نشستم پشت در هی میومد بوسم میکرد میرفت.
ساعت ۱۱ باید آرشا رو میبردم مدرسه.صداش زدم
گفتم پسرم من باید آرشا رو ببرم مدرسه و زود
میام.آقا ما اینو گذاشتیم و رفتیم ۱۰ دقیقه بعد از
مهد زنگ زدن دیدم داره مثل ابر بهار گریه میکنه
و میگه بابا کجایی؟من اینجا تنها موندم.خلاصه
برگشتم و بغلش کردم و دوباره فرستادمش سر
کلاس.مسولشون میگفت اینجا گریه میکرد و
میگفت میدونم دیگه دنبال من نمیان!منو دوست
ندارن!!این زندگی ارزش نداره!کسی منو دوست
نداره!خلاصه هم خندشون گرفته بود هم ناراحت
شده بودن.کلاسش که تموم شد بهش گفتم دیدی
هیچوقت تنها نمیمونی؟گفت فکر میکردم دیگه
نمیایی ولی الان فهمیدم میای.چند دقیقه گذشت
یهو تو ماشین گفت بابا یه چیزی بهت بگم به
مامان نمیگی؟گفتم نه بگو.
گفت من تو رو از همه بیشتر دوست دارم از
مامان هم بیشتر دوست دارم ولی بهش نگو چون
ناراحت میشه.گفتم باشه بابا جون!!
حقیقتا خیلی ذوق کردم!!

