خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۳/۰۱

دیروز جشن فارغ التحصیلی آرشا بود.

به همین زودی یک سال اول مدرسش تموم شد و

باید بره کلاس دوم.شهریه مدرسه رو میخوان دو برابر

کنن!!!عزا گرفتم جدی.

دیشب خیلی حوصله نداشتم و دیر رفتم خونه.بچه ها

خوابیده بودن.شب قبلش مثلا میخواستیم بریم بیرون

انقدر اذیت کردن و انقدر من از کوره در رفتم که اگر

نمیرفتیم بهتر بود.

تحملم تموم شده مثل دیگی که خیلی وقته جوشیده و

آبش سر ریز شده و راهی براش نیست.

حس میکنم پدر و همسر بسیار بدیم.

اصلا حوصلشونو ندارم.باید چند وقتی برم....

باید رفت...

کجا؟

نمیدونم...



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم