خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۱/۱۱/۲۷

این هفته واقعا فشار کاریم زیاد بود.

مشغول چیدن جنس جدید یا جور کردن جنس.

پریشب تا ۱ شب وایسادیم و مغازه بالا رو چیدیم

دیروز هم مغازه پایین رو تقریبا چیدیم.

حالا این همه زحمت بکش و بدو یهو دوباره دلار داره

میره بالا.یعنی باز گرون شدن جنسا و باز فروش کمتر

و تورم بیشتر..

واقعا دیگه نمیشه کار کرد.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۱/۱۱/۲۳

بچه ها برف که میبینن از خود بی خود میشن

هی هر روز صبح میرن پرده رو میزنن کنار ببینن برف

اومده یا نه!!!

امروز صبح خواب بودم همسرم اومد صدام کرد که

پاشو پاشین روشن نمیشه باید آرشا رو ببری مدرسه

بعدشم منو برسونی کلاس.خلاصه با بدبختی پاشدم

هر چی تلاش کردم اسنپ قبول نکرد پس پوشیدم و

کوچیکه رو هم تو خواب بیداری بغل کردیم رفتیم.

دم مدرسه تا آرشا اومد پیاده بشه مسول مدرسه گفت

آقا امروز مدارس تعطیله!!!

واقعا نمیشه زودتر اعلام کنن؟؟؟

خلاصه به همسرم گفتم ماشین لیز میخوره کلاستم

بیخیال شو.بچه ها گفتن حیفه برف به این قشنگی

بریم خونه.یه قهوه خونه تقریبا شیکی نزدیک پاساژ

هست که هم املتاش خوبه هم قلیوناش.خلاصه

بردمشون اونجا و صبحونه خوردیم و یه قلیون سر

صبحی کشیدیم و رفتیم خونه.کلا خوب بود.

ساعت دو و نیم هم رفقا اومدن دنبالم رفتیم چرخیدیم

و خندیدیم و یه نهاری خوردیم و رفتم خونه.

تا همین الان داره برف میاد.البته منم برف رو دوست

دارم ولی حقیقتا انقدر بدهکار و گرفتارم که وقتی

برف میاد و کار و کاسبی خراب میشه میگم کاش

برف نمیومد!!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۱/۱۱/۲۱

کار

کار

کار

کار

تمام زندگی من شده کار....

دقیقا متنفر بودم از کسایی که همه چیزشون کاره

ولی واقعا اگه نچسبم به کار زندگی نمیگذره.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۱۱/۱۸

امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود...

به مناسبت روز مرد از طرف مدرسه پسرم یه اردوی

پدر و پسری تدارک دیده بودن توی کردان که امروز

رفتیم.کلی بچه ها با باباها بازی کردن و ماه هم بازی

کردیم قایق سواری کردیم باغ وحش رفتیم و بالا پایین

پریدیم و عشق کردیم و در نهایت بچه ها باباها رو بغل

میکردن و حسشون رو میگفتن که آرشا به من گفت تو

بامزه ترین و بهترین بابای دنیایی.....

روز متفاوت و خوبی بود.مدتها بود من و آرشا ساعتها

با هم تنها نبودیم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۱۱/۱۸

من همیشه در حال زمزمه ی آهنگم

یه مدت بود آهنگهای دهه ی هشتاد فریدون افتاده بود

توی دهنم و امروز رفتم دوباره دانلودشون کردن...

یادش بخیر...۱۸ سالگی تا ۲۳ ۲۴ سالگیم مثل برق از

جلوی چشمام رد شدن...

خاطره هر جا که میری به یاد من باش

اونور دنیا که میری به یاد من باش....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۱/۱۱/۱۶

دسته کلیدم پیدا شد!!!

تو کیف همسرم بود!!کل خونه و هر جا رفته بودم رو

گشتم ولی نبود و در نهایت ناامیدی دیدیم تو کیفه!!

امروز بازار بودم.واقعا اوضاع خرابه.جنس خارجی

اصلا نیست یا بهتر بگم جنس خوب اصلا نیست و یکی

دو نفر که جنس خوب دارن هم با قیمت بسیار بالایی

میفروشن.واقعا افسردگی گرفتم....همه ی امیدم به

شب عید امسال بود که با این قیمت ها بعید میدونم

خبری بشه....

خسته شدم از این همه دوندگی الکی.از مغازه داری

واقعا خسته شدم باید شغلم رو تغییر بدم......

فکر میکردم دیگه توی ۳۸ سالگی از لحاظ مالی حداقل

به ثبات کامل رسیده باشم که هیچی به هیچی....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۱/۱۱/۱۵

دسته کلیدمو فکر کنم گم کردم!!!

اصلا از من بعیده ولی همه جا رو گشتم.هیچ جل نیست

کلید همه جا هم توش بود...

دیشب و امروز خونه ی مادرم بودیم.خیلی زحمت

میکشه و خیلی خوشحال میشه میریم اونجا.

یه بچه خواهر دارم تقریبا یک سال و نیمشه تا منو

میبینه میزنه زیر گریه!!!عجیبه بچه ها همیشه با من

خوب بودن ولی این یکی اصلا بغلم نمیاد و دست بهش

میزنم گریه میکنه..



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۱/۱۱/۱۴

دیروز دو تا پسرا رو بردم آرایشگاه.

موهاشون بلند شده بود و مخصوصا کوچیکه خیلی بامزه

شده بود ولی خب موی بلند اذیتشون میکرد.بزرگه

راحت نشست تا آقا مهدی موهاشو بزنه و کلی هم حرف

زد و خندید.کوچیکه راضی نمیشد موهاش کوتاه بشه

کلی گریه کرد و در نتیجه موهاش کوتاه کوتاه شد.

بزرگه تا نشست گفت آقا مهدی موهامو خامه ای بزن

و موهاش خیلی قشنگ شد.

کوچیک که بودم با خواهرام عشق کشاورزی داشتیم.

یه حیاط داشتیم که باغچه داشت توش لوبیا ،گوجه

خیار و انواع سبزی میکاشتیم که اصولا هیچکدوم

به محصول نمیرسید ولی سرگرم بودیم.

یه هفته ای هست بچه ها دارن لوبیا میکارن و دیشب

بالاخره لوبیا از خاک زده بود بیرون.یاد بچگی ها افتادم

تا صبح از ذوق خوابشون نبرد....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۱/۱۱/۱۳

این هفته هر روز گرفتار کار بودم.

تقریبا هر روز ساعت ده ده و نیم رفتم بازار تا ۵ یا ۶ عصر

و تقریبا هر دفعه به حالت جنازه رسیدم خونه!!

نمیدونم پیر شدم یا یه ویتامینی چیزی تو بدنم کمه

ولی خیلی جدیدا خسته میشم.

توان بدنیم به شدت کم شده و میدونم باید ورزش کنم

ولی واقعا حوصله ورزش ندارم و از همه بدتر از جو

باشگاه خیلی بدم میاد.یه سری ادعا که بیرون از

باشگاه هیچکس آدم حسابشون نمیکنه ریختن اونجا.

بریم ببینیم دو ماه آخر سال چی قراره پیش بیاد...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۱۱/۱۱

دیشب داشتم آهنگهای قدیمی که مثلا ۱۰ ۱۱ سال پیش

گوش میکردم رو گوش میکردم و به یه نتیجه رسیدم.

اینکه واقعا هیچکس در هیچ دوره ای از زندگیم

نمیدونست و نفهمید در من و وجود من و فکر من و

قلب من چی میگذره.البته خودم هم هیچوقت تمایل

نداشتم به بروز دادن چیزی....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۱/۱۱/۰۶

نوجوون و حتی جوون که بودم بسیار پر انرژی بودم

و عاشق بازی و بیرون رفتن و گشتن و اینا

همیشه فکر میکردم اگه ازدواج کنم و پسر دار بشم

پا به پاش باهاش بازی میکنم و خسته نمیشم.

این روزها انقدر بی حوصله و خستم که حتی نمیتونم

یه کلمه آروم باهاشون حرف بزنم!!چه برسه به بازی

فقط میخوام دور و برم نباشن یا شبا دلم میخواد

خواب باشن.انقدر روح و جسمم خستس که فقط

دنبال آرامشم....

اینه که میگن آدم از بعدش خبر نداره!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۱/۱۱/۰۳

دلم سفر میخواد..

یه سفر خیلی خوب.داشتم تو سایتها میچرخیدم قیمت

تورها رو که دیدم افسردگیم شدید شد!!!

سال ۹۲ ما با نفری ۱۴۰۰ رفتیم مالزی الان دیدم یه هتل

معمولی شده نفری ۳۰ تومن برزیل نفری ۱۰۰ تومن

ترکیه تو عید نفری ۲۵ تومن دیگه راجع به تور اروپا که

اصلا حرف نزنم بهتره....

همیشه هدفم این بود بتونم حداقل ۵۰ تا کشور مختلف

رو ببینم ولی بعید میدونم دیگه بشه حتی از تهران

خارج شد!!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم