خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۱/۱۱/۱۴

دیروز دو تا پسرا رو بردم آرایشگاه.

موهاشون بلند شده بود و مخصوصا کوچیکه خیلی بامزه

شده بود ولی خب موی بلند اذیتشون میکرد.بزرگه

راحت نشست تا آقا مهدی موهاشو بزنه و کلی هم حرف

زد و خندید.کوچیکه راضی نمیشد موهاش کوتاه بشه

کلی گریه کرد و در نتیجه موهاش کوتاه کوتاه شد.

بزرگه تا نشست گفت آقا مهدی موهامو خامه ای بزن

و موهاش خیلی قشنگ شد.

کوچیک که بودم با خواهرام عشق کشاورزی داشتیم.

یه حیاط داشتیم که باغچه داشت توش لوبیا ،گوجه

خیار و انواع سبزی میکاشتیم که اصولا هیچکدوم

به محصول نمیرسید ولی سرگرم بودیم.

یه هفته ای هست بچه ها دارن لوبیا میکارن و دیشب

بالاخره لوبیا از خاک زده بود بیرون.یاد بچگی ها افتادم

تا صبح از ذوق خوابشون نبرد....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم