خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۱۴

دیشب خواب بابامو دیدم.

نمیدونم شب دیدم یا سر صبح.

ولی خواب میدیدم تو یه تخت وسط یه جای

بزرگ خوابیده بود و من رفتم من رو بغل کرد.

عجیبه هیچوقت در طول زندگیم بغلم نکرده بود

ولی دیشب با همون لباس بیمارستان بغلم کرد

یادم نیست بقیشو.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم