بحران
بحران
بحران
لعنت بهت که منو ول نمیکنی.
لعنت بهت که چسبیدی به من اونم با عناوین
مختلف.
غم لعنتی،غم مقدس،غم عظیم.غم.
من دچار غمی هستم که مطمئنم تا بی نهایت
همراه من خواهد بود....خواهد بود...مثل خدا..
این منی که الان دارم توش زندگی میکنم عادت
کرده به غم.یا بهتر بگم معتاد شده به غم.اعتیاد
داره به تنهایی.وقتی دورش شلوغه بدنش میخاره
گر میگیره و زودتر دوست داره بهش مواد برسه.
موادش همون تنهایی و غمه.
یه گوشه تنها بشینه بره تو فکر.تحلیل کنه تجزیه
کنه و به نتیجه نرسه و بیشتر بره تو خودش...
این منم....
بحران.
هم اکنون دچار بحران شدم.
+تو که باباتو خیلی دوست نداشتی.ازش بدی
میگفتی.ازش راضی نبودی.چی شد یهو بابا
دوست شدی؟
جدی بگم؟
+بگو.
نمیدونم....نمیدونم....دلم میسوزه براش.برای اون
چهل و دو روزی که روی تخت بود.برای چشماش
هنوز یادش میفتم خیس میشن چشمام.برای
اون نگاهش توی سردخونه.برای بدن بی جونش
که روی سنگ غسال خونه بود و چشماش بسته
بود.برای جنازه ای که رفت زیر خاک و روش سنگ
و خاک ریختن.برای اینکه دیگه نیست.
+یعنی اگه این صحنه ها رو نمیدیدی الان اصلا
ناراحت نبودی؟
نمیدونم.فکر نکنم
+اصلا خاطره ی خوب هم ازش داشتی؟؟
نه واقعا....من همیشه تنها بودم....
+نوع غمت چجوریه؟؟
ببین بعضی وقتها میخندم کارامو میکنم ولی...
ولی چشمام غمگین شده.اشکم زود در میاد.و از
همه مهمتر حس میکنم نمیتونم مشکی رو از تنم
در بیارم.حس میکنم وابسته شدم به مشکی...
حس میکنم این غم...این غمه لعنتی هیچوقت
ولم نمیکنه.
+نکنه عذاب وجدان داری؟؟؟
نمیدونم.شاید دارم.برای سالهایی که تلاش نکردم
برای ارتباط بیشتر باهاش.برای بیشتر حرف زدن
باهاش.برای کمی گذشتن از غرورم و کمی کوتاه
اومدن.حاجی من دیر یاد گرفتم کوتاه بیام...
زندگیمو باختم بعد یاد گرفتم میشه کوتاه اومد..
میشه ساخت.میشه بخشید.انقدر با بابام جنگیدم
که فکر میکردم تنها راه جنگیدنه تا آخرین نفس.
ولی تازه فهمیدم میشه نجنگید...
+داری اشک میریزی؟
آره.دیگه نمیتومم اشکم رو کنترل کنم.من باید
اعتراف کنم.اعتراف کنم که عذاب وجدان دارم.
باید کمی به حرفهاش گوش میکردم.دو دفعه
بهش میگفتم چشم.دو دفعه کوتاه میومدم..یکم
بیشتر تحمل میکردم دل به دلش میدادم.چهار بار
که میگفت یه بار میبردمش دکتر شاید اینجوری
میخواست ببینه من بهش محبت میکنم یا نه
+اون هیچوقت بهت محبت کرد؟؟؟
نه.نه.نه
+پی چه توقعی داشتی از خودت؟؟
پیر شده بود.گناه داشت.محتاج بود.وظیفه ی من
بود کمی کوتاه بیام.....
یه چیز جالب بگم.من هیچی از گذشته ی بابام
نمیدونستم در حالیکه خواهرام همه چیزشو
میدونستن.با اونا حرف میزد و تعریف میکرد.
ولی با من هیچی....

