تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۰۷
امروز بالاخره اومدم مغازه.
نوبت به مرخصی فروشنده روسری بود و رفت
و من باید تا دوازدهم بیام مغازه.
نشستم دفتر چکهامو بررسی کردم دیدم وای وای
تا آخر تیر ما یک میلیارد تومن چک باید پاس کنم.
واقعا کار مغازه داری اونم تو پاساژ ما دیگه وقت
تلف کردنه.
دیشب بچه ها رو بردم بیرون و یه کم گشتیم.
بهشون خوش گذشت.یه دروغ به همسرم گفته
بودم که بهش راستشو گفتم.اولش ناراحت شد
ولی بعدش گفت مرسی از صداقتت.بدم میاد
از دروغ گفتن.عذاب وجدان داشتم.
ارسال توسط رابین

