خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۷

تو روز و روزگار من

بی تو روزای شادی نیست

تو دنیای منی اما

به دنیا اعتمادی نیست

از پیری متنفرم.

پیرها رو که میبینم دلم میگیره.اینا یه روزگاری آدمای

طناز و پر غرور و قوی بودن ولی الان....

اصلا پدر خودم رو که میبینم.همیشه مثل شیر بود

الان مثل یه موش صبح تا شب توی خونه نشسته و

یه گوشه کز میکنه و با هیچکس اصلا حرف نمیزنه...

دلم نمیخواد پیر بشم.خرفت بشم یا وابسته بشم به

کسی حتی به بچم.

دلم میخواد همیشه همینجوری که هستم به یاد بیام.

یه آدم قوی و مغرور و با شخصیت.دلم نمیخواد یه

آدم خمیده ی مریض و وابسته بشم.امیدوارم هیچوقت

به پیری نرسم....چقدر از ادامه ی راه میترسم.چقدر این

بالا رفتن سن داره خطرناک و جدی میشه...چقدر زندگی

داره عجیب میشه....

هی دیوانه باید قبول کنی زندگی خارج از ذهن تو یه

مدل دیگست....بیرون از ذهنت تو یه آدمه دیگه ای

هستی....هی دیوانه واقعیت رو قبول کن....

بفهم که دیگه اونی که فکر میکنی نیستی.بفهم لامصب

بفهم.....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم