خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۹

آرشا دیشب تا صبح ناله میکرد

صبح ساعت ۷ رفتیم وقت گرفتیم ۱۲ زنگ زد که

بیاید و من تنهایی بردمش دکتر.تا دیدش و معاینش

کرد گفت باید آمپول بزنه.آرشا اولش اوند گریه کنه بعد

خیلی جدی بهش گفتم بابا جون باید بین بد و بدتر ،بد

رو انتخاب کنیم و اگه بزنی خوب میشی.یهو صاف

نشست و گفت باشه میزنم.خلاصه اومد تو بغل من و

آمپول خورد و هیچی نگفت.اومدیم بیرون بهش گفتم

آفرین به تو که انقدر شجاعی.خداییش با حرکتش

عشق کردم.خلاصه دیشب که نخوابیدیم و امروز هم

اینجوری گذشت.از دکتر پرسیدم چرا انقدر این بچه

مریض میشه؟گفت طبیعیه ۱۰ ۱۲ تا ویروسه که باید

بچه ها بگیرن.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم