خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۳

امروز رفتم بازار بازم همون داستان همیشگی

سر و کله زدن و جنس خریدن و سر و کله زدن

خسته شدم حقیقتا.جنسی که به میلم باشه هم نیست

و اگرم باشه به شدت گرون که میگم این قیمت خریدم

چند بفروشم آخه؟؟

خلاصه کارمون که داشت تموم میشد رفتم یه مداد

رنگی ۲۶ رنگی هم برای بچه ها خریدم و رسیدم خونه

دادم بهشون.فقط فرصت شد دو تا لیوان چایی بنوشم

و بیام مغازه.خبری نیست ،خستم ، خوابم میاد ،حوصلم

سر رفته...



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم