یه وقتهایی یادمه یهو با همه دعوا میکردم و با همه
قهر میکردم.نمیدونم ولی حس میکنم نیاز داشتم
با حتی نزدیکترین آدمای زندگیم یه مدتی صحبت نکنم
هنوزم این اخلاق رو دارم.دلم میخواد چند روز هیچکی
رو نبینم و با کسی حرف نزنم و کسی باهام حرف
نزنه.
امروز صبح بیدار شدم و کوچیکه جدیدا سوال زیاد
میپرسه.
+بابا چرا چشم حساسه؟
-(هنوز چشمام باز نشده)
+چرا؟
-چون از مواد حساسی تشکیل شده
+بابا غذای سوسک چیه؟
-(خمیازه میکشم پشت هم)
+هان؟
-نمیدونم بابا جون
+پی پی میخوره؟
-فکر نکنم
+پس چی میخوره؟؟
-نمیدونم عزیزم
+بابا چرا ما آب میخوریم؟
-چون تشنمون میشه
+چرا تشنمون میشه؟؟
-(حس حرف زدن ندارم)نمیدونم عزیزم
+بابا چرا ما راه میریم؟
-تا بتونیم حرکت کنیم و بریم جایی که میخوایم
+چرا باید بریم جایی که میخوایم؟
-نمیدونم بابا جون ولی من باید برم سرکار
+بابا چرا همیشه میری سر کار؟
-تا بتونم پول در ییارم خرج کنیم
+چرا پول باید خرج کنیم؟
-پسرم برو جیشتو بکن و صورتتو بشور..
تقریبا هر روز چشمام باز نشده این مکالمات و سوالات
عجیب یه پسر بچه ی خوشگل ۳ ساله شروع میشه!
منم واقعا صبح ها سگ سگم و حوصله ندارم و نیم
ساعت یک ساعتی طول میکشه تا لود بشم
این روزها دلم میخواد با همه قهر کنم و هیچکس
باهام حرف نزنه.چرا انقد آدما حرف میزنن؟؟
پ.ن داشتم از در میومدم بیرون کوچیکه دویده و
میگه بابا خیلی دوستت دارم...

