خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۲

یه وقتهایی یادمه یهو با همه دعوا میکردم و با همه

قهر میکردم.نمیدونم ولی حس میکنم نیاز داشتم

با حتی نزدیکترین آدمای زندگیم یه مدتی صحبت نکنم

هنوزم این اخلاق رو دارم.دلم میخواد چند روز هیچکی

رو نبینم و با کسی حرف نزنم و کسی باهام حرف

نزنه.

امروز صبح بیدار شدم و کوچیکه جدیدا سوال زیاد

میپرسه.

+بابا چرا چشم حساسه؟

-(هنوز چشمام باز نشده)

+چرا؟

-چون از مواد حساسی تشکیل شده

+بابا غذای سوسک چیه؟

-(خمیازه میکشم پشت هم)

+هان؟

-نمیدونم بابا جون

+پی پی میخوره؟

-فکر نکنم

+پس چی میخوره؟؟

-نمیدونم عزیزم

+بابا چرا ما آب میخوریم؟

-چون تشنمون میشه

+چرا تشنمون میشه؟؟

-(حس حرف زدن ندارم)نمیدونم عزیزم

+بابا چرا ما راه میریم؟

-تا بتونیم حرکت کنیم و بریم جایی که میخوایم

+چرا باید بریم جایی که میخوایم؟

-نمیدونم بابا جون ولی من باید برم سرکار

+بابا چرا همیشه میری سر کار؟

-تا بتونم پول در ییارم خرج کنیم

+چرا پول باید خرج کنیم؟

-پسرم برو جیشتو بکن و صورتتو بشور..

تقریبا هر روز چشمام باز نشده این مکالمات و سوالات

عجیب یه پسر بچه ی خوشگل ۳ ساله شروع میشه!

منم واقعا صبح ها سگ سگم و حوصله ندارم و نیم

ساعت یک ساعتی طول میکشه تا لود بشم

این روزها دلم میخواد با همه قهر کنم و هیچکس

باهام حرف نزنه.چرا انقد آدما حرف میزنن؟؟

پ.ن داشتم از در میومدم بیرون کوچیکه دویده و

میگه بابا خیلی دوستت دارم...



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم