خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۶

سالها پیش یه رفیق داشتم باهاش رفتم بیلیارد

خیلی دلم میخواست یاد بگیرم ولی واقعا نتونستم

دو سال پیش جایی بودیم و میز بیلیارد داشت و شروع

به بازی کردم با دامادمون و خیلی خوشمون اومد و

کم کم راه افتادم باز چند بار دیگه جایی بودیم که

میشد بازی کنیم و من خیلی راه افتادم تا همین چند

وقت پیش که دیگه کلا فقط میبردم و با دامادمون

قرار گذاشتیم بریم بیلیارد که دیشب اومد دنبالم و

رفتیم یه باشگاه ۲ ساعتی بازی کردیم.خودم حیرت

کرده بودم از پیشرفتم و بازم همش بردم و خیلی

خوشم اومد.پایه یا رفیق ندارم متاسفانه ولی امیدوارم

این سری دامادمون مرتب بیاد بریم.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم