خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۱۱

نمیدونم اسم این حالمو باید چی بذارم؟؟

ولی بذار راستشو بهت بگم:

صدای سگ سیاه افسردگی رو دارم میشنوم..

تپش ها و نفس هاشو دارم توی خودم حس میکنم...

میفهمم چقدر بهم نزدیکه.

بحران....بحران

من پیوند خوردم به بحران.تو که غریبه نیستی همیشه

دنبال آرامش بودم و هیچوقت آرامش نداشتم.....

هیچوقت بدون تلاطم نبودم.شخصیتم اینجوریه...

یهو طوفان میشه و بحران شروع میشه....

بحران.

حالم بده.

یقینا میتونم بگم حالم خوب نیست.بی انگیزه بی روح

فقط میگذرونم.نمیتونم به کسی بفهمونم حالمو.

هیچ چیز خوشحالم نمیکنه.۲ هفته ای میشه اینجوری

شدم و میدونم ادامه داره چون دفعه ی قبل اینجوری

شدم و تونستم خودم رو نجات بدم ولی حقیقتا انقدر

خستم از تلاش که بعید میدونم این دفعه بتونم نجات

پیدا کنم.

یه خبر بد هم دارم.هیچکس نمیتونه منو نجات بده جز

خودم...فقط خودم.

و این خود لعنتی من به شدت خستست.

خسته از تلاش

خسته از نبرد

خسته از ادامه

و خسته حتی از زندگی.....

ای زندگی زندگی چقدر شیرین بودی چقدر دوستت

داشتم ولی الان از چشمم افتادی....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم