خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۷/۱۱

رسما جر خوردم!!!

انقدر کار رو سرم ریخته و انقدر دارم اینور

اونور میدوم و جون میکنم که خودم باورم نمیشه

هیچوقت فکر نمیکردم برای گذران زندگی انقدر

مجبور به سگ دو باشم.

دیروز مغازه ی بالا رو جمع کردیم و امروز کلیدش

رو تحویل دادیم.۳ سال کار کردن و خاطره رفت.

واقعا خوب بود برای من و خیلی چیزها بهم ثابت

شد.از لحاظ مالی هم خوب بود.

دیروز یه نفر اومد کل بار مغازه رو برداشت و

خیلی خوب شد و شب هم برقکار اومد چراغها

رو در آورد و ام دی اف رو باز کرد امروز صبح هم

از ساعت ۹ صبح اومد چراغها رو وصل کرد و

بعدش رفتم بقیه مغازه بالا رو جمع و جور کردم

و تموم شد.ببینیم این مغازه جدید چجوریه.

دیروز یه نفر اومد کل



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم