خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۳۰

حالم از شرح غمت...افسانه ایست...

چشمم از عکس رخت...بتخانه ایست...

این هفته بگذره.این سنگینی بره‌.این غم عظیم

بد ذاته مرموز برسه به سالش....این سیاهی بره

و سایشو جمع کنه از روی قلب من.از وجود من.

من بمونم و خودم و غمهای قدیمیم و غمی که

به اون غما اضافه میشه.

اون پیرمرد پر حاشیه هیچوقت نساخت با من..

هیچوقت باهاش کنار نیومدم و آخرش با مرگش

هم کنار نیومدم....نشد کنار بیام...با قبرش هم نشد

حرف بزنم.هیچوقت با خودش نتونستم حرف

بزنم.الان هم که زیر خروارها خاک خوابیده بازم

نمیشه باهاش حرف بزنم...توی خوابم هم باهام

حرف نمیزنه و باهاش حرف نمیزنم!!!

یه سری طلسم ها تا ابد برجاست.برپاست...

طلسم "بابا" هم برای من تا ابد برجاست....

نفهمیدم پدر داشتن و پشت داشتن و کوه داشتن

رو.ولی وقتی رفت پشتم شکست و خالی شد...

عجیبه این تناقض.....عجیبه....

کاش بود تا یکبار باهاش حرف میزدم.نه اینکه هر

روز صبح سعی کنم بیشتر داد بزنم و دلم خوشه

صدام بهش میرسه....

نمود منو این پدر....نمود



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم