خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۲۴

من که داشتم ازدواج میکردم یه ۲۰۶ نقره ای داشتیم

که بیشتر وقتها دست من بود.بابام یه هفته به

عروسیم مونده رفت یه ۲۰۶ سفید صفر خرید.

فکر کردم برای من گرفته که گفت تو اون نقره ای

رو بردا اینم برای من.روی ماشینش خیلی حساس

بود.روی اون نقره ایه هم حساس بود و تا وقتی

سر کار نرفتم ماشین بهم نمیداد.در حالیکه همه

دوستان ماشین داشتن.

خلاصه روی ماشینش خیلی حساس بود و این

اواخر سوار هم نمیشد.الان اون ماشین افتاده

گوشه ی خیابون و یه چرخش پنچر شده!خودش

هم نیست.فردا برم پنچریشو بگیرم و ببرم ضد یخ

بریزم توش و دوباره بذارمش کنار خیابون!!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم