عصر بود داشتم میرفتم مغازه.دیدم سطل آشغال
دمه دره و گفتم بذار آشغالا رو ببرم.
برای اولین بار کیسه ی زباله روشن بود رنگش یهو
خط آرشا به چشمم اومد و دیدم یه مقوا توی
آشغالاست با دست خطه این بچه.مقوا رو کشیدم
بیرون و مقوا رو خوندم و نابود شدم!!!
برای بابام نامه نوشته بود.میخواست برای تولدش
که ۲ ماه دیگست بابام رو دعوت کنه.بابام همیشه
بهش میگفت دکتر داروساز شو و آرشا همیشه
میگفت میخوام مکانیک شم ولی تو این نامه
نوشته بود بابی به خاطر تو دکتر داروساز میشم.
امیدوارم هنوز منو دوست داشته باشی و از اون
بالا نگاهم کنی و مراقب خودت باشی!!!
داشتم قدم میزدم با خودم گفتم کاش روزهای
میبردمش با بابام خداحافظی کنه.ولی یه چیزی
تو دلم گفت بهتر که نبردی تا آخرین تصویرش
از بابام روی تخت و مریضی نباشه.
کاش خودم هم فرصت داشتم با بابام حرف
میزدم یا خداحافظی میکردم یا ازش معذرت
میخواستم که نشد دکتر بشم تا به آرزوش برسه.
از وقتی خودم رو شناختم فقط باهاش لجبازی
میکردم....
بعد از مدتها ۲ نصفه شب بالاخره بغضم شکست.
بلد نیستم گریه کنم جلوی خودم رو میگیرم به
صورت غیر ارادی.کاش میشد خودم رو ول کنم
و راحت اشک بریزم.انقدر اشک ریختن برام
سخته که سردرد میگیرم.

