خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۴/۰۱

پنج شنبه ۲۲ خرداد اولش برام خیلی بد بود

بعدش زدم به جاده و خوش گذشت.جمعه ۲۳ خرداد

نصفه شب صدای بمب اومد پریدم حدس خاصی

نزدم و صبحش با زنگ رفیقام بیدار شدم اخبار

رو چک کردم و دیدم بله جنگ شده!!!

فکر میکردم یکی دو روزه تمومه و دیدم بله این

داستان ادامه داره!صدای پدافند و بمب و موشک

هر شب نصفه شب و بالاخره عجله ای زدیم به

جاده.تنها شانسی که آوردم این بود که پنج شنبه

باکم رو پر کرده بودم.ساعت ۵ راه افتادیم و ۱۱

شب رسیدیم شمال.خسته گیج و آواره.و امروز

اول تیر ماه همچنان شمالیم.ده روزه زندگیم

عوض شده.یه گوشه میشینم اخبار میبینم و

موزیک گوش میدم و به دریا خیره میشم و به

سختی میخوابم.همه ی چکام برگشت خوردن و

همه ی حسابام بلوکه شدن.تا ده روز پیش استرس

همین چکا رو داشتم و خوابم نمیبرد ولی راحت

همشون برگشت خوردن.تا ده روز پیش مینالیدم

و غر میزدم و نا امید بودم ولی الان استرس آینده

رو دارم که تهش چی میشه.بعدش چی میشه.

پولم کی تموم میشه.بچه ها چی میشن.

تا ده روز پیش از زندگی و آینده نا امید بودم ولی

الان دلم لک میزنه واسه یه ساعت همون زندگی

نا امیدانه.شهرم و خونم رو گذاشتم و رفتم.

مغازه هام تعطیل.چقدر ناشکری کردم.و چقدر

استرس دارم برای آینده.

خدایا مثل همیشه هوامو داشته باش.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم