خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۳/۱۲

این شمال اومدنه ما همیشه طلسمه.

میخواستیم شنبه شب راه بیفتیم که پسر کوچیکه

تب کرد و بردیمش دکتر هم تب داره هم اسهال

هم دونه قرمز بدنش ریخته بیرون.دکتر گفت

حتما مسافرت رو برید.

خلاصه یکشنبه صبح اول نمیخواستیم بریم و بعد

وقتی بچه ها اصرار کردن راه افتادیم به سمت

شمال.جاده بدون ترافیک بود و اول رفتیم

کلاردشت نهار خوردیم و چرخیدیم و بعدش راه

افتادیم به سمت ویلا و امروز هم رفتیم دریا.

من برام تکراریه ولی بچه ها خیلی بهشون خوش

میگذره.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم