به معنای واقعی کلمه ریدم!!!
یه آدمه ۴۰ ساله پر مدعا که هیچ تاکید میکنم هیچ
دستاوردی نداشته و نخواهد داشت.نه فرزند
خوبی بودم.نه توی تحصیلم موفق بودم(فوق
لیسانس گرفتم ولی به درد جرز لای دیوار میخوره
) نه توی ازدواج موفق بودم(انقدر ناسازگارم و
اذیت میکنم)و نه پدر خوبی هستم!!
پسر بزرگم اضطراب و استرس و افسردگی شدید
گرفته و دایم داره با همه میجنگه و داغونه.دیروز
یک ساعت گریه کرده و تازه حرفهاشو به منم
نزده به همسرم زده!!!واقعا دیگه نمیدونم چی باید
بگم!اون از بابام که یه عمر باهاش جنگیدم و یه
کم کوتاه نیومدم حالا که مرده هر روز دارم میرم
براش میخونم و دعا میکنم و خودم رو گول
میزنم.از از وضع زندگی شخصیم اینم از دو تا
بچه ی بیگناه که بدنیا آوردمشون و دارم کم کم
نابودشون میکنم.جفتشون ژنهای شخمی من
بهشون رسیده مغرور و غد و تا حدی عصبی
و ناسازگار.دارم روانی میشم واقعا....
هیچ نکته ی مثبتی ندارم.ریدم.اینم از وضع کار
کردنم که ساده ترین شغل دنیا رو دارم و تا ته
بدهکار و گرفتارم و ناموفق!!۱۵ ساله یه مغازه رو
دارم و انگار مغازه تاز باز شده هیچ خبری نیست!!
از همه مهمتر پسر بزرگمه.حالش واقعا بده و من
نمیتونم کمکش کنم.نمیتونم محبت کنم.گاوم..
یاد نگرفتم....چقدر تلخه این زندگیه لعنتی..
هیچ کار مفیدی ازم بر نمیاد جز آزار دادن به
اطرافیان و عزیزانم.همین....

