خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۸/۱۱

واقعا دارم میترکم!!!

این دختره(فروشنده)رفته شمال.دیروز ۷ صبح بیدار

شدم رفتم به کارم رسیدم اومدم نیم ساعت چرت

زدم و ساعت ۱۱ رفتم مغازه دوباره ۳ اومدم نهار

خوردم و ۴ برگشتم مغازه تا ۱۰ شب.جنازه بودم.

امروز هم باز ۷ بیدار شدم و یه چرت زدم و مانکن

های قبلی مغازه رو بردم برای یکی از همسایه ها

و یازده و نیم رسیدم مغازه.دارم پاره میشم واقعا

دیگه توان بدنیم تعطیله تعطیله واقعا بدون

فروشنده نمیشه.هر چند مدتهاست دنبال اینم

یه کار دیگه پیدا کنم اینجا رو بدم اجاره.

از مغازه داری خسته و کلافه شدم.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم