خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۱۱/۱۳

ساعت تقریبا ۳ شب یا صبحه

توی اتاقی بچگیم و جوونیم که تا ۲۷ سالگی توش

بودم لم دادم.یه زمانی دیر وقت که بیدار بودم

میترسیدم بابام بیدار شه بره دستشویی و شاکی

بشه.همیشه میگفت هیچی خواب شب نمیشه.

بابام همیشه زود میخوابید و من برعکس عاشق

شب بیداری بودم.تا صداشو میشنیدم که داره

پا میشه بره دستشویی چراغا و تی وی رو

خاموش میکردم تا بره و بخوابه.عشق فوتبال

بودم و تا دیر وقت بیدار میموندم تا ببینم.

الان باز دیروقته و من بیدارم بابام هم اونور روی

تخت افتاده تقریبا چیزی نمیفهمه هی ضربانش

میره بالا هی اکسیژنش میاد پایین هی ثابت

میشه.من هیچوقت رابطه ی خوبی باهاش

نداشتم.رفتم نگاهش کردم.این همه سال دویدن

و جون کندن و مبارزه کردن ولی تهش میفتی روی

یه تخت و به زور دارو و دستگاه و این چیزا داری

دونه دونه نفس میکشی.....

دلم‌ میسوزه براش...

دلم برای خواهرام هم میسوزه.کشتن خودشونو

یکیشون تقریبا دو هفتست هر شب بالا سرشه

چی میشه تهش؟؟

پ.ن: یاد یه خاطره افتادم.بابام گیر بود شبا زود

بخواب منم واسه اینکه گیر نده و فوتبال ببینم

ساعت ۱۱ که همه خواب بودن تی وی و جا تی وی

رو میبردم تو اتاقم بازی رو میدیدم و بعد میاوردم

بیرون.چه دورانی بود نوجوون بودم و تنها

دغدغم فوتبال و بازی بود....

امشب بازم توی اتاق تنهایی سابقم هستم.

اتاق تنهایی من شکل دهنده ی دیوانگی و تنهایی

و غم مقدس برای من بود.شبهایی که فقط واسه

خودم بود و اتاق تنهاییم



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم