ساعت تقریبا ۳ شب یا صبحه
توی اتاقی بچگیم و جوونیم که تا ۲۷ سالگی توش
بودم لم دادم.یه زمانی دیر وقت که بیدار بودم
میترسیدم بابام بیدار شه بره دستشویی و شاکی
بشه.همیشه میگفت هیچی خواب شب نمیشه.
بابام همیشه زود میخوابید و من برعکس عاشق
شب بیداری بودم.تا صداشو میشنیدم که داره
پا میشه بره دستشویی چراغا و تی وی رو
خاموش میکردم تا بره و بخوابه.عشق فوتبال
بودم و تا دیر وقت بیدار میموندم تا ببینم.
الان باز دیروقته و من بیدارم بابام هم اونور روی
تخت افتاده تقریبا چیزی نمیفهمه هی ضربانش
میره بالا هی اکسیژنش میاد پایین هی ثابت
میشه.من هیچوقت رابطه ی خوبی باهاش
نداشتم.رفتم نگاهش کردم.این همه سال دویدن
و جون کندن و مبارزه کردن ولی تهش میفتی روی
یه تخت و به زور دارو و دستگاه و این چیزا داری
دونه دونه نفس میکشی.....
دلم میسوزه براش...
دلم برای خواهرام هم میسوزه.کشتن خودشونو
یکیشون تقریبا دو هفتست هر شب بالا سرشه
چی میشه تهش؟؟
پ.ن: یاد یه خاطره افتادم.بابام گیر بود شبا زود
بخواب منم واسه اینکه گیر نده و فوتبال ببینم
ساعت ۱۱ که همه خواب بودن تی وی و جا تی وی
رو میبردم تو اتاقم بازی رو میدیدم و بعد میاوردم
بیرون.چه دورانی بود نوجوون بودم و تنها
دغدغم فوتبال و بازی بود....
امشب بازم توی اتاق تنهایی سابقم هستم.
اتاق تنهایی من شکل دهنده ی دیوانگی و تنهایی
و غم مقدس برای من بود.شبهایی که فقط واسه
خودم بود و اتاق تنهاییم

