از مدتها قبل تصمیم این بود برای بابام مراسم
نگیریم و پولشو بدم به خیریه.
فکر میکردم کسی نمیاد ولی این چند روز دیدم
کلی زنگ زدن و اومدن خونه و دامادمون گفت من
دخالت نمیکنم ولی به احترام بابات یه مراسم
بگیر.خلاصه پریروز تصمیم گرفتم یه مراسم
بگیریم و کاراش رو کردم و امروز رفتیم سر خاک
و بعدش ساعت ۴ رفتیم مراسم و دیدم پر شد.
همه اومده بودن از آشناهای قدیمی تا رفیقای
خودم و یه سری از فامیلا.باعث تسلی شد.
مادرم کلی تشکر کرد و گفت باعث افتخار منی.
یکی از دوستام که ۵ سال پیش پدرش فوت شده
بود اومد و سخنرانی کرد و الحق که عالی حرف
زد.همین دوستم ۵ سال پیش من کلی دلداریش
داده بودم و کمکش کرده بودم و جبران کرد..
میگن از هر دستی بدی میگیری.
جالبه همه میگفتن پدرت فقط دنبال کار خیر بود
و به همه کمک میکرد سعی میکرد جوونا ازدواج
کنن و اگه زن و شوهری دعوا داشتن میرفت
آشتیشون میداد.خلاصه این هفته فهمیدم بابام
برای بقیه و به چشم بقیه چقدر آدم خوبی بوده.
دروغ نمیگم دلم براش تنگ شده حتی با همه ی
غر زدنا و اذیت کردناش.جاش خیلی خالیه.
امروز به شوخی به مادرم گفتم من دیگه میرم
خونه.یه لحظه به هم ریخت اشک تو چشماش
جمع شد گفت منو تنها نذار امیدم تویی..
نمیدونم واقعا مادرم رو چیکار کنم.نمیشه تنهاش
گذاشت ولی باید برم سر کار و زندگی و بچه ها..
امروز به دامادمون گفتم اگه تا الان ۷۰ درصد قوی
بودم باید از این به بعد ۱۰۷۰ درصد قوی باشم!!!
واقعا هم همینه.
بابا امیدوارم راضی بوده باشی و در آرامش باشی.
زنده بودی کاری برات نکردم ولی این یک هفته
تمام سعیم رو کردم...از خواهرا و مادرم هم
مراقبت میکنم نگران نباش(بابان رو دختراش
خیلی خیلی حساس بود)
همین دیگه.
خواهرام خیلی اصرار کردن شعری که واسه بابا
گفتی رو برو بخون ولی واقعا نمیتونستم....

