خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۱۱/۱۳

توی اورژانس بیمارستان لاله نشستم.

این پرستار بابام با رییس اورژانس اینجا آشنا بود

و بنده خدا اومد و بابا رو دید و داره کاراشو

میکنه بیاریمش آی سی یو اینجا.

دوباره آمبولانس گرفتیم و آوردیمش بیمارستان

میگن حالش خیلی بده.دوباره رفته لوله بذارن

برای تنفس.

دیشب دکتر آی سی یو اون یکی بیمارستان گفت

امید نداشته باش و بابا رو جابجا نکن.ولی گفتیم

تا لحظه ی آخر تلاش کنیم...

چی میشه تهش؟؟



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم