خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۱۸

واقعا مرد بودن سخت ترین کار دنیاست.

توی تمام این اتفاقات و مراسمات همه دلشون برای

خواهرا و مادر من میسوخت.همه میگفتن قوی

باش و هواشونو داشته باش.پشتشون به تو گرمه

تمام اتفاقات بد اول باید به من گفته میشد و من

باید با حفظ ظاهر به بقیه نصفشو میگفتم

نصفشم نمیگفتم.

شب آخر توی بیمارستان حدس میزدم که بابام

موندنی نیست به پرستار گفتم شماره ی خونه و

خواهرم رو خط زد گفتم اگه چیزی شد به خودم

زنگ بزنن.من تتها جایی که شکستم سر خاک بود

وقتی دیدم دارن روی بابام خاک میریزن دیگه

شکستم و افتادم و بغضم شکست.همون باعث شد

حال بقیه بد بشه.من مردم و پسر بزرگ و باید

قوی باشم تو این حال باید باهاشون شوخی کنم

باید بخندونمشون باید حواسم بهشون باشه.

چون من مردم

هیچکس به فکر من نیست و دلش برای من

نمیسوزه ولی همه نگران خواهرا و مادرم هستن.

عجیبه.

من مردم باید به فکر مادرم باشم که تنها شده

باید به فکر خواهر کوچیک کوچیکه باشم چون

تا حالا سختی نکشیده بوده و غم ندیده

باید به فکر خواهر کوچیکم باشم چون بیش از

اندازه به بابام وابسته بود و حالش خیلی خرابه

باید به فکر بچه هام باشن که احساس بد نکنن

و نفهمن چی شده

باید به فکر همسرم باشم.

باید به فکر تامین مالی خانوادم باشم و نگران

کسب و کارم باشم.

باید هماهنگی ها رو انجام بدم تا همه چیز درست

انجام بشه.

حتی با اینکه سیگاری نیستم باید کنار خواهرم

سیگار بکشم تا حالش بهتر بشه.

من مردم.

من باید به فکر همه باشم و در آخر شاید یه لحظه

به خودم بیام و ببینم پس من چی؟؟



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم