خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۱۱/۲۴

دیروز رفتم بازار یه مقدار جنس گرفتم

بعدش تقریبا ۲ ساعتی راه رفتم.

همیشه عاشق قدم زدن بودم.قدم میزنم و زیر لب

واسه خودم آهنگ میخونم و فکر میکنم و یه

سری مشکلاتی که با خودم دارم رو حل میکنم.

نتیجه ی ۲ ساعت راه رفتن و فکر کردن؟

واقعا هیچی....

هنوز نمیتونم درک کنم....رفتن یه آدم.یه آدمی که

همیشه بود...صحنه های بدی میاد تو ذهنم.

دیشب همسرم میگه خیلی غمگینی.میگم نه

میگه چرا تا حالا ندیده بودم از اعماق وجودت

غمگین باشی..

غم عظیم و غم مقدس دیگه در من نهادینه شدند.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم