خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۰۲

جمعه زنگ زدن رفتم بیمارستان بابام رو از آیسیو

آوردن توی بخش با یه پرستار.تقریبا تا ساعت ۱۱

اونجا بودم.دمش گرم رفیقم اومد دنبالم و دو

سری رفتیم آمپولشم از خونه آوردیم.

دیروز بازار بودم دیدم زنگ زدن میتونین بیاین

بابا رو ببرین خونه.کارم رو نصفه ول کردم و یه

اسنپ گرفتم تقریبا ۱ ساعت تو راه بودم تا رسیدم

بیمارستان و کاراش رو کردم و باز ۱۶۰ میلیون

پول دادیم به بیمارستان!!یک ساعتی هم معطل

شدم تا آمبولانس اومد و بابا رو با پرستار آوردیم

خونه.تجهیزاتش از قبل مونده.دکتر میگه توی

بیمارستان عفونتش بیشتر میشه و بهتره ادامه ی

درمان خونه باشه.

وسط این وضعیت من شدیدا بی پولم.باید خرید

شب عید وقت ندارم بابام هم تکلیفش معلوم

نیست.هر کی منو میبینه میگه چی شده؟

یعنی غم تو چهرم نهادینه شده!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم