خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۳/۰۳

تقریبا ۱ ماهی میشد سر خاک نرفته بودم.

امروز اول صبح بیرون بودم.داشتم برمیگشتم خونه

یه نیروی عجیبی بهم گفت برو به بابات سر بزن!

حتی تا دم در خونه هم رفتم و دیدم این نیرو

ول کن نیست و در نتیجه رفتم سر خاک.

خیلی بغض داشتم و یه کم گریه کردم و سبک

شدم.حالم اصلا خوب نیست.به شدت بی حوصلم

و فکر میکنم دلیلش اینه که خودمو خالی نمیکنم

دارم فرار میکنم و این بار هی بیشتر و سنگین تر

میشه.

حالم خوب نیست و هیچکس اینو نمیفهمه و

درک نمیکنه.امروز خواهرم حالش بد بود و مادرم

گریه کرد بردمشون یه سر بیرون و یه کم سر به

سرشون گذاشتم و بهتر شد حالشون.

کی حال منو خوب کنه؟؟

هیچکس.یا بهتره بگیم کی میتونه حال منو خوب

کنه؟؟

هیچکس.

متاسفانه اینجوری بار اومدم و شکل گرفتم و

نمیتونم خودم رو تغییر بدم.من نمیتونم به کسی

تکیه کنم.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم