در تلاقی امید و نا امیدی گرفتار شدم.
+نمیفهمم چی میگ.
یه سبک جدید از دیوانگی و افسردگی و غربت و
غروب و غم رو دارم بهش میرسم.
+یعنی چی؟؟
یعنی دیگه نمیفهمم چی میخوام.فقط تنهایی رو
دوست دارم اونم وقتی تنها میشم کلافه میشم!!
+.....
یعنی تغییر نیاز دارم.تغییر در همه چیز.
+شاید مربوط به فوت باباته؟؟
نمیدونم.شاید.وقتی بود واقعا کاری باهاش
نداشتم.ولی الان نمیدونم چمه.دوسش نداشتم
ولی الان یه جوریم.پر از فقدانم.پر از نبودن
پر از نیستی.مرگ رو نمیتونم درک کنم.نمیفهمم
چشمام یهو پر از اشک میشه.در حالی که قبلا
فکر میکردم وقتی بره برام زیاد مهم نیست...
شاید دلم میخواست یه بار دیگه باهاش حرف
بزنم.یعنی واسه اولین بار باهاش حرف بزنم
ولی الان سر خاکش هم میرم حرفی ندارم باهاش
+شاید سوال بی جواب زیاد داری؟؟
دقیقا.خیلی سوال داشتم ازش یا دارم.ولی دلم
میخواست حداقل از روی اون تخت لعنتی بلند
میشد یه کم حرف میزد یه کم زندگی میکرد...
کاش بود.....
کاش بود....

