خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۰۹

به بچه ها وقتی پدرم فوت کرد نگفتیم.

و متاسفانه فکر کنم چند وقته فهمیدن.

خیلی حالم گرفته شد.خودم به شخصه خیلی دلم

میخواست همون موقع بهشون میگفتم تا بدونن

دلیل حال بد من و اون به هم ریختگیم دقیقا چیه

ولی گفتیم شاید بدتر بشه حالشون.

آرشا رفته به عمش گفته من میدونم بابی مرده

ولی دلم براش تنگ میشه باید چیکار کنم؟

روز قبلش هم تو ماشین پیش همسرم بوده کلی

گریه کرده.کوچیکه هم بهم میگه بهشت کجاست؟

میگه کاش میشد تا بی نهایت زنده باشیم تا

هیچوقت نمیریم.

این همه بدبختی دارم اینا هم بهش اضافه شده.

من نمیفهمم پس چجوری من همه ی این موارد رو

خودم از وقتی یادم میاد توی خودم و با خودم

حل میکردم و زندگی میکردم؟؟

مشاور مهد میگه بچه های الان بیشتر میفهمن

بیشتر پیش بزرگا میشینن موبایل هست ماهواره

هست.خلاصه اینجوری



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم