تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۵/۰۵
تو این مدت که از این حادثه گذشته عصبی تر شدم.
نا خودآگاه فکرای مسموم و صحنه های ناراحت
کننده میان تو ذهنم.
امروز از صبح داشتم به روز خاکسپاری فکر
میکردم.به اتفاقات ، رفتارای خودم و به هزار تا
چیزی که اتفاق افتاد.به اون صحنه ای که بابام رو
گذاشتن توی قبر و خاک ریختن روش و بالاخره
من هم شکستم.من قوی ،منی که ضعف نشون
نمیدادم منی که به روی خودم نمیاوردم یهو
شکستم و افتادم و اشک ریختم.کاش یه نفر فیلم
میگرفت خود شکستمو میدیدم.امروز بغض شدید
داشتم و رفتم زیر دوش و بغضم شکست.جالبه
حتی یکبار خودم نتونستم حتی در خلوتم داد
بزنم و اشک بریزم و خودم رو خالی کنم.تا اشکم
میاد یا چشمام پر از اشک میشه بغضم رو خفه
میکنم و ادامه نمیدم....
کاش میترکید این بغض....
ارسال توسط رابین
آخرین مطالب

