این پسر کوچیکه ما نمیره مهد.یعنی تا اونجا میریم ولی
اگه دم در کلاسش نشینیم نمیره تو کلاس.امروز
هم نوبت من بود و واقعا عصبی میشم یه گوشه
همینجوری بشینم.کلا از بچگی نمیتونستم یه
گوشه آروم بشینم هی وول میخورم و موقعیت
عوض میکنم و اینور اونور میشم.خلاصه مدیر
مهدش که روانشناس هم هست صدام کرد که
چند دقیقه صحبت کنه باهام و گفت مشکل پسر
شما جدی به نظر میرسه و وقت براش میذارید؟
گفتم من چند وقته تو خودم هستم و پدرم فوت
شده خیلی نه.گفت باید روزی حداقل نیم ساعت
باهاش بازی کنید.بعد آرن اومد تو و گفتم پسرم
میدونی من تو رو چقدر دوست دارم؟
جلوی مدیر مهده گفت خیلی کم!!میگم چرا؟
گفت دعوام میکنی خوش اخلاق نیستی.خلاصه
شرف و آبروی منو جلوی این خانمه برد!!!
خداییش خیلی ناراحت شدم.با اینکه واقعا
حوصله ندارم ولی این بچه گناهی نداره.آرشا از
وقتی پا گرفت روزی دو سه ساعت باهاش بازی
میکردم و بیرون میبردمش و خیلی وقت براش
میذاشتم.این بچه رو ول کردم به حساب اینکه
با برادرش بازی میکنه.خلاصه اومدیم خونه بهش
گفتم بیا امروز لگو بازی کنیم و با لگو رستوران
بسازیم.یه نیم ساعتی بازی کردیم و ساختیم
و بعد گفتم دیگه خودت بازی کن.۵ دقیقه یه بار
میمومد بغلم میکرد میگفت بابا خیلی دوستت
دارم.آخرش دوباره اومد گفت بابا یه چیزی بهت
میگم به مامان نگو ناراحت میشه گفتم نمیگم.
گفت من تو رو از همه بیشتر دوست دارم حتی
از خودم و مامان و خدا!!
خلاصه یه مدته هوای این بچه ها رو ندارم و باید
بیشتر براشون وقت بذارم.
باید هوای مادرم،خواهرام،همسرم،بچه ها،محل
کارم ،فروشنده ها ،بازاریا و حتی رفقا رو داشته
باشم.
کی هوای منو داره؟؟
هیچکس....

