در خونه رو وا کرد و وارد شد........
کفشاشو در آورد .کتشو آویزون کرد.پیرنشو در آورد در حالیکه سوت میزد
شلوار جینشو در آورد و روی مبل لم داد.فقط شرت پاش بود اینطوری راحت تر بود
از روی مبل بلند شد بره دستشویی تا دستشو بشوره توی آینه دید شکمش
بدجوری توی ذوق میزنه.
خندید و توی آینه به قیافه ی خودش خیره شد....براش عجیب بود یا شاید بهتر
بگم توی این شرایط عجیب کمتر توی آینه به خودش زل زده بود.
قیافش براش عجیب بود.شاید زیادی خسته به نظر میرسید و شاید خیلی
پیر شده بود.پیرتر از چند وقت قبل.چند وقت قبل؟
نمیدونست.
فقط میدونست پیر شده بود...پیر و بی روح
آبی به صورتش زد.
دوباره رفت روی مبل لم داد.
کنترل تلویزیون رو برداشت و شروع کرد کانالها رو بالا و پایین کردن........
بی هدف روی یه کانال میموند و بعد باز عوضش میکرد.براش شده بود یه جور
وسیله برای فکر کردن در حین عوض کردن کانالها به همه چیز فکر میکرد.
به هر چیزی که میشد.به هر چیزی که نبود.به هر چیزی که شده بود براش
خاطره.به تمام حسرتهاش.
تلویزیون رو خاموش کرد ...فکر آینه ولش نمیکرد.......قیافش رو تا حالا اینطوری
ندیده بود..یه حس عجیب داشت.......عجیب..............
...................................
زیبایی زندگی به غیر قابل پیش بینی بودنشه.......مثل یه مسابقه فوتبال که
تا آخرین لحظه نمیتونی تشخیص بدی چی میشه.حتی اگه در تمام طول بازی لایق
بردن باشی ولی یک لحظه فقط غفلت کنی بازی رو میبازی....زندگی هم همینه
باید تا آخرین لحظه تلاش کنی تا نبازی.........یه نفر میگفت اگه همیشه به بردن
عادت کنی وقتی ببازی نمیتونی باهاش کنار بیای پس بهتره یه وقتهایی ببری و
یه وقتهایی ببازی تا بتونی با باخت کنار بیای و از برد مغرور نشی.........
...................................................
وای به روزی که به بردن عادت کنی و نتونی نتیجه ای غیر از برد رو تحمل کنی.
کنار اومدن با باخت و حتی مساوی خیلی سخته مخصوصا در جاده ی پر پیچ و خم
زندگی...............

