اینبار منو بیشتر توی فکر فرو برد.
رفتم برای مصاحبه با یه آدمه غریبه موردی که باید اثبات کنم رو اثبات میکنم
بهم میگن باید برم یه جا دیگه.میرم توی خیابون و میرسم به یه چهار راه
چراغ برای ماشین ها قرمزه و تا میام از خط عابر رد شم یه نفر جلومو میگیره
و اشاره میکنه به چراغ مخصوصه عابر پیاده که اونم قرمزه!!!عجب هم چراغ
عبور ماشین ها قرمزه هم چراغ عبور عابر پیاده!!ازش میپرسم نمیشه رد شد؟
میگه نه.صبر کن.صبر میکنم چراغ عبور ماشین ها سبز میشه و جالب
اینجاست که چراغ عبور عابر هم سبز میشه.بهم میزنه و میگه:
حالا رد شو!
........................................
دلم میخواد آهنگ های قدیمی گوش کنم.آهنگ های جدید بعد از دو یا سه بار
گوش کردن تکراری میشن ولی آهنگ های قدیمی رو هر چی گوش کنی
بازم یه نکته ی جدید توشه.یه حسه عجیب دارم.یه حسه خیلی عجیب.
با توجه به اون حسه عجیب دلم تنهاییه خالص میخواد.یه تنهاییه زیاد
تا بتونم با خودم خلوت کنم.برم یه جایی که کسی ساعتها کاری به کارم
نداشته باشه.............تنهاییه خالص.
مسافر نقشه ی جدیدی کشیده بود چون میخواست راه جدیدی رو امتحان
کنه.راهی جدید و ناشناخته از راههای قبلی خسته و دلزده شده بود و
دلش میخواست یه چیز تازه رو امتحان کنه.دل رو به دریا زد و آسمون رو نگاه
کرد.خورشید وسط آسمون بود و هوا آفتابی بود.آبی نوشید و راه افتاد.راهی
طولانی و ناشناخته.نشانه ها خوب بود و مسافر امیدوار.مسافر پا به راهی
جدید گذاشت.
مسافر خدا به همرات.
نگو بهار چی شده پرنده ی غمگین
برای هیچکی نخون به پای هیجکی نشین

