کلیشه مرا خواهد کشت.مثل یاد باران در گرمای تابستان مثل
سوزهای غروب های پاییز....مثل داغ روی دیوار.
کلیشه!!!
مرا خواهد سوزاند.....
کلیشه دستشو گذاشته روی خرخره ی من و داره راه نفسمو میبنده و
میگه خفه شو و فقط نفس بکش....نفس بکش.....نفس بکش.
راه گریز بسته شده عبور غیر ممکنه و توازن از بین رفته.....برزخ؟
شاید برزخ تعریف قشنگی باشه برای این شرایط مبهم و گیج و گنگ!
تصور رویاهایی که دفن شدن در خاک کثیف گذشته و کسی حتی به خودش
زحمت نمیده تا سر قبرشون بره ، منو اذیت میکنه.مثل داغ روی دیوار.....
داغ روی دیواری که هر شب روبروته...هر لحظه باهات حرف میزنه و بهت فحش
میده....
-امشب میخوام برات فال بگیرم
تو که از این کارا بلد نبودی...
-خب یاد گرفتم دلم میخواد فال بگیرم
بگیر...
-توی فالت یه درخت بلند میبینم یه درخت بلندی که تهش معلوم
نیست.ولی ریشه هاش خیلی کمه شاید بشه گفت راحت میشه کندش
و درآوردش از خاک
خب
-ولی خیلی بلنده.کنارش به کلبه ی فلزی میبینم
چی؟درخت کنار کلبه ی فلزی؟مگه میشه؟
-این تو فالته دسته من نیست.کنار کلبه یه تبر هست و کلی
سر که از بدناشون جدا شدن و ریختن دور و بر کلبه و یه عروسک
یه عروسک پارچه ای.
بسه دیگه هیچی از این فال نمیشه فهمید
-تو قرار نیست بفهمی
.
.
.
کلیشه یه روزی مرا از پای در خواهد آورد
کلیشه.....

