خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۸
کلیشه!!!

کلیشه مرا خواهد کشت.مثل یاد باران در گرمای تابستان مثل

سوزهای غروب های پاییز....مثل داغ روی دیوار.

کلیشه!!!

مرا خواهد سوزاند.....

کلیشه دستشو گذاشته روی خرخره ی من و داره راه نفسمو میبنده و

میگه خفه شو و فقط نفس بکش....نفس بکش.....نفس بکش.

راه گریز بسته شده عبور غیر ممکنه و توازن از بین رفته.....برزخ؟

شاید برزخ تعریف قشنگی باشه برای این شرایط مبهم و گیج و گنگ!

تصور رویاهایی که دفن شدن در خاک کثیف گذشته و کسی حتی به خودش

زحمت نمیده تا سر قبرشون بره ، منو اذیت میکنه.مثل داغ روی دیوار.....

داغ روی دیواری که هر شب روبروته...هر لحظه باهات حرف میزنه و بهت فحش

میده....

-امشب میخوام برات فال بگیرم

تو که از این کارا بلد نبودی...

-خب یاد گرفتم دلم میخواد فال بگیرم

بگیر...

-توی فالت یه درخت بلند میبینم یه درخت بلندی که تهش معلوم

نیست.ولی ریشه هاش خیلی کمه شاید بشه گفت راحت میشه کندش

و درآوردش از خاک

خب

-ولی خیلی بلنده.کنارش به کلبه ی فلزی میبینم

چی؟درخت کنار کلبه ی فلزی؟مگه میشه؟

-این تو فالته دسته من نیست.کنار کلبه یه تبر هست و کلی

سر که از بدناشون جدا شدن و ریختن دور و بر کلبه و یه عروسک

یه عروسک پارچه ای.

بسه دیگه هیچی از این فال نمیشه فهمید

-تو قرار نیست بفهمی

.

.

.

کلیشه یه روزی مرا از پای در خواهد آورد

کلیشه.....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم