خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۲۲
وسوسه.......

چیزیه که همیشه میاد سراغت.حتی اگه باهاش برخورد قاطعی

کنی و اخراجش کنی از ذهنت یه جا میاد و یقتو میگیره.......میدونی

توسط کی میاد:

شیطان..........

یا بهتره بگم وسوسه نمایی دیگه از شیطانه....میاد سراغت در هر

لحظه از زندگیت که باشی و هر کجا که باشی آرومت نمیذاره.

البته تاکتیکش مشخصه.یه مدت ولت میکنه و میذاره به حال خودت باشی

تا تو مطمئن بشی از شرش خلاص شدی و بعد آروم آروم شروع میکنه

به نفوذ کردن....آروم آروم میاد و فکرت رو به کار میگیره و تو هم با خودت

میگی فقط یه بار دیگه....همین این دفعه و نتیجش این میشه که

وسوسه ای رو که اخراجش کرده بودی دوباره جون میگیره و شروع میکنه

به نطفه گذاری توی ذهنت.........

دلم برای شبای برفی تنگ شده.نه اینکه از بهار خوشم نیاد.نه اتفاقا

لذت میبرم از آستین کوتاه پوشیدن و باد بهاری و سرما در گرمای بهار

مخصوصا اردیبهشت بی نظیرش.ولی دلم یه شبه برفی میخواد تا از پشت

پنجره بشینم خیابون سفیدپوش رو ببینم و هوای روشن شب رو که

انقدر برف ازش باریده که خودش هم خسته شده ولی بازم باید بباره.

وسوسه ها تمومی ندارن.اصلی ترین تاکتیک شیطان برای به دام انداختن

دوباره ، وسوسست.....کاش میشد وسوسه ها رو برای همیشه بیرون

کرد و دیگه اسیرشون نشد..............

امروز حال عجیبی داشتم.یه اشتباه قدیمی رو باز هم تکرار کردم.هر چند

به خودم قول داده بودم قابل کنترل تر باشم و تکرارش نکنم ولی باز هم

تکرارش کردم و خیلی هم امیدوار نیستم که باز هم تکرارش نکنم!!!

دیوانگی غیر قابل کنترله و غ ق پ (غیر قابل پیش بینی)...........

کمی سیاست داشتم انقدر دیوانه نبودم..........

و این ترانه هم تقدیم به روح امشب:

بگو چه مرگته که

دوباره میخونی

دوباره بی فایدست

خودت که میدونی

بگو چه مرگته که

بازم پر از حرفی

سراپا آتیشی

تو این شبه برفی

هنوز منتظری

بیاد و یار تو شه

بهار تو مرده

دلت چقدر خوشه

پرنده ای اما

اسیر کوچ خودت

همیشه هم میرسی

به هیچ و پوچ خودت.......

نگو بهار چی شده

پرنده ی غمگین

برای هیچکی نخون

به پای هیچکی نشین



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم