چیزیه که همیشه میاد سراغت.حتی اگه باهاش برخورد قاطعی
کنی و اخراجش کنی از ذهنت یه جا میاد و یقتو میگیره.......میدونی
توسط کی میاد:
شیطان..........
یا بهتره بگم وسوسه نمایی دیگه از شیطانه....میاد سراغت در هر
لحظه از زندگیت که باشی و هر کجا که باشی آرومت نمیذاره.
البته تاکتیکش مشخصه.یه مدت ولت میکنه و میذاره به حال خودت باشی
تا تو مطمئن بشی از شرش خلاص شدی و بعد آروم آروم شروع میکنه
به نفوذ کردن....آروم آروم میاد و فکرت رو به کار میگیره و تو هم با خودت
میگی فقط یه بار دیگه....همین این دفعه و نتیجش این میشه که
وسوسه ای رو که اخراجش کرده بودی دوباره جون میگیره و شروع میکنه
به نطفه گذاری توی ذهنت.........
دلم برای شبای برفی تنگ شده.نه اینکه از بهار خوشم نیاد.نه اتفاقا
لذت میبرم از آستین کوتاه پوشیدن و باد بهاری و سرما در گرمای بهار
مخصوصا اردیبهشت بی نظیرش.ولی دلم یه شبه برفی میخواد تا از پشت
پنجره بشینم خیابون سفیدپوش رو ببینم و هوای روشن شب رو که
انقدر برف ازش باریده که خودش هم خسته شده ولی بازم باید بباره.
وسوسه ها تمومی ندارن.اصلی ترین تاکتیک شیطان برای به دام انداختن
دوباره ، وسوسست.....کاش میشد وسوسه ها رو برای همیشه بیرون
کرد و دیگه اسیرشون نشد..............
امروز حال عجیبی داشتم.یه اشتباه قدیمی رو باز هم تکرار کردم.هر چند
به خودم قول داده بودم قابل کنترل تر باشم و تکرارش نکنم ولی باز هم
تکرارش کردم و خیلی هم امیدوار نیستم که باز هم تکرارش نکنم!!!
دیوانگی غیر قابل کنترله و غ ق پ (غیر قابل پیش بینی)...........
کمی سیاست داشتم انقدر دیوانه نبودم..........
و این ترانه هم تقدیم به روح امشب:
بگو چه مرگته که
دوباره میخونی
دوباره بی فایدست
خودت که میدونی
بگو چه مرگته که
بازم پر از حرفی
سراپا آتیشی
تو این شبه برفی
هنوز منتظری
بیاد و یار تو شه
بهار تو مرده
دلت چقدر خوشه
پرنده ای اما
اسیر کوچ خودت
همیشه هم میرسی
به هیچ و پوچ خودت.......
نگو بهار چی شده
پرنده ی غمگین
برای هیچکی نخون
به پای هیچکی نشین

