خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۳۸۹/۱۱/۰۱
امروز؟

ار امروز چی میشه گفت؟

یه روز مثله همه ی روزای دیگه ی خدا............تکراریه تکرای...............

صبح بیدار شدم حوصله سر کار رفتن نداشتم پس دیرتر رفتم.یادش بخیر دوران

مدرسه و دانشگاه صبحهای زمستون زیر پتو و لحاف گرمه خواب ناز بودم باید

مثلا ساعت ۷ بیدار میشدم ساعت رو کوک میکردم رو ۶:۵۰ وقتی زنگ میخورد

انگار دنیا رو ازم میگرفتن به سختی بلند میشدم و البته در امثر مواقع میخوابیدم

و چقدر اون پیچوندن و خوابیدن لذت داشت.بی نظیر بود یادش بخیر.........

امروز هم پیچوندم و بیشتر رفتم زیر لحاف و خوابیدم و بعد رفتم سر کار تا شب

.....شب هم خسته و کوفته رفتیم با دوستان بیرون و الان میخوام بخوابم.........

میخوام بخوابم در حالیکه در مغز دیوانه کلی فکر و حرف و نظر و تضاد هست....

فعلا تصمیم گرفتم خیلی به مسایل سخت فکر نکنم و بیشتر از زندگی لذت

ببرم اگر این تکرار لامصب اجازه بده.............

یادش بخیر دوران دانشگاه وقتی قرار بود مثلا ۸ بیدار بشم و ساعت رو رو ۷:۵۰

کوک میکردم یه وقتهایی بیدار میشدم میدیدم ساعت ۶ انقدر خوشحال میشدم

که ۲ ساعت دیگه وقت دارم بخوابم و انقدر از اون حالت خواب و بیدار اون ۲ ساعت

لذت میبردم که نگو............اون لذت ها واقعی بود..........



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم