ار امروز چی میشه گفت؟
یه روز مثله همه ی روزای دیگه ی خدا............تکراریه تکرای...............
صبح بیدار شدم حوصله سر کار رفتن نداشتم پس دیرتر رفتم.یادش بخیر دوران
مدرسه و دانشگاه صبحهای زمستون زیر پتو و لحاف گرمه خواب ناز بودم باید
مثلا ساعت ۷ بیدار میشدم ساعت رو کوک میکردم رو ۶:۵۰ وقتی زنگ میخورد
انگار دنیا رو ازم میگرفتن به سختی بلند میشدم و البته در امثر مواقع میخوابیدم
و چقدر اون پیچوندن و خوابیدن لذت داشت.بی نظیر بود یادش بخیر.........
امروز هم پیچوندم و بیشتر رفتم زیر لحاف و خوابیدم و بعد رفتم سر کار تا شب
.....شب هم خسته و کوفته رفتیم با دوستان بیرون و الان میخوام بخوابم.........
میخوام بخوابم در حالیکه در مغز دیوانه کلی فکر و حرف و نظر و تضاد هست....
فعلا تصمیم گرفتم خیلی به مسایل سخت فکر نکنم و بیشتر از زندگی لذت
ببرم اگر این تکرار لامصب اجازه بده.............
یادش بخیر دوران دانشگاه وقتی قرار بود مثلا ۸ بیدار بشم و ساعت رو رو ۷:۵۰
کوک میکردم یه وقتهایی بیدار میشدم میدیدم ساعت ۶ انقدر خوشحال میشدم
که ۲ ساعت دیگه وقت دارم بخوابم و انقدر از اون حالت خواب و بیدار اون ۲ ساعت
لذت میبردم که نگو............اون لذت ها واقعی بود..........

