خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۱۹
امشب یه شب خیلی ویژست.....امشب آخرین شبیه که خونه ی بابا و مامانم میخوابم

چون فردا شب (یا بهتره بگم امشب ) عروسیمه!!!

امشب برای آخرین بار در کنار خانواده هستم و از فردا شب خودم باید تشکیل خانواده بدم.

حس عجیبی دارم.....گذر از 27 سال خاطره و زندگی و عادتهاش و رفتن به سوی یه زندگی جدید

باید هم جالب باشه و هم عجیب..........

در حالیکه صبح زود باید بیدار بشم ولی امشب برام خیلی عجیبه............خیلی خاصه..........

از فردا شب باید خونه ای که 27 سال توش زندگی کردم رو بذارم کنار و وارد یه خونه ی جدید

بشم....باید از اتاق دوست داشتنیم دل بکنم و برم تو یه اتاق جدید و از تختم بگذرم و برم

توی یه تخت جدید و از همه مهمتر باید از مادرم جدا بشم....کسی که همیشه عاشقانه

کنارم بوده و هر چی ناز میکردم میخرید و هیچوقت ازم هیچی به دل نمیگرفت.....باید از همه

چیز بگذرم...........از خواهرام و بابام و راحتیم و باید مستقل بشم..................

خدایا شکرت...........



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم