خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۴
هیچی بیشتر از این حال نمیده که دیوانه یه وقتهایی یاد دوران دیوانگی مزمنش بیفته

و یه یادی از گذشته کنه.....ساعت 2 بره حموم و با بیخوابی کنار بیاد و با حوله بشینه

تا خشک بشه و آهنگ گوش کنه و بره تو فکر تا خود صبح............!!!

یه زمانی لحظه شماری میکردم تا شب بیاد و من بمونم و خودم و آرامش و سکوت شب....

الان لحظه شماری میکنم تا بخوابم و فردایی قشنگ رو شروع کنم.....چقدر زندگی میتونه

بالا و پایین داشته باشه و عوض بشه......یه زمانی نگران فرداها بودم الان چشم انتظار

فرداها هستم.....چون میخوام با دستای خودم فردا رو بسازم.....چون هدف دارم و امیدوارم...

بدون امید هیچ فردایی قشنگ نیست...........توی این راه تا جایی که توان دارم میرم جلو و

هم به مقصد فکر میکنم هم تمام تلاشم رو میکنم که از مسیر نهایت استفاده رو ببرم و از

زیباییهای توی راهم لذت ببرم...........دیوانگی هم عالمی داره چون قانونی نداره یه زمانی

شب نشینی میشه اوج دیوانگی یه زمانی شب نشینی میشه دشمن دیوانگی!!!!

مرده ی این تضادهای بی نظیر زندگی هستم.........خدایا شکرت!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم