خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۹/۱۱/۲۴
لعنتی..........

چی؟

لعنتی............چرا؟

بعد از این همه طی طریق کردن تو آسمون و روی زمین و بین شب و

روز و در بین این همه دقیقه و ثانیه ی دیوانه ، نباید گفت لعنتی؟

واضح تر میگم.بریدن و رفتن و فرار کردن هیچوقت توی مرام ما نبوده و نیست

و نخواهد بود.پس مجبوریم وایسیم یا برسیم به اون چیزی که باید برسیم و یا

مثل یه مرد بمیریم.

مردیم انقدر توی آسمون پر زدیم و جایی نبود برای اینکه استراحت کنیم و

نفسی تازه کنیم.انقدر بهمون گفتن بپر.....بپر .....برو بالا برو توی آسمون و

پرواز کن........رفتیم و وقتی خسته شدیم جایی نبود تا استراحت کنیم.

ولی در عوض روی زمین همه جاش میشه استراحت کرد........

لعنتی..........گول خوردیم.

+.بذار من بهت بگم........اگه پر زدی و رفتی تو آسمون و از این قفس دل کندی

و دل رو زدی به دریا و رفتی توی آسمون و پرواز کردی دیگه باید قید استراحت

و توقف رو بزنی و بری و بری و بری و بری تا برسی به خدا.یا بهتر بگم انقدر

بری تا بتونی خدا رو ببینی ............همین.

--همین؟

+آره همین.بذار راحتت کنم تا وقتی که روی زمینی و کنج قفسی و فقط داری

آسمون رو نگاه میکنی و حسرت میخوری و خودتو و روحتو زندانی میکنی به

هیچی نمیرسی و فقط دور باطل میزنی........عمرتو میسوزونی و تباه میکنی.

باید تغییر ور بپذیری و ریسک کنی.........یا خودتو نجات میدی یا تا ابد توی همین

قفسی که هستی میمونی و مثل همه میپوسی...........

شب رو فراموش کن .....زمین رو فراموش کن و فقط پرواز رو به خاطر بسپار و

له له بزن برای پر زدن توی آسمون آبی و رهایی از این قفس.....دیوانه شو....

دیوانگی کن و بارون رو بفهم.....و حسش کن.........میتونی؟

لعنتی.............

پ.ن. چقدر برفهای امروز زود آب شدن!!! ۱ روز هم دوام نداشتن.....

بازم دمه بارون گرم که وقتی بارون میباره حداقل تا چند روز بو و حس بارون

توی هوا میمونه



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم