چی؟
لعنتی............چرا؟
بعد از این همه طی طریق کردن تو آسمون و روی زمین و بین شب و
روز و در بین این همه دقیقه و ثانیه ی دیوانه ، نباید گفت لعنتی؟
واضح تر میگم.بریدن و رفتن و فرار کردن هیچوقت توی مرام ما نبوده و نیست
و نخواهد بود.پس مجبوریم وایسیم یا برسیم به اون چیزی که باید برسیم و یا
مثل یه مرد بمیریم.
مردیم انقدر توی آسمون پر زدیم و جایی نبود برای اینکه استراحت کنیم و
نفسی تازه کنیم.انقدر بهمون گفتن بپر.....بپر .....برو بالا برو توی آسمون و
پرواز کن........رفتیم و وقتی خسته شدیم جایی نبود تا استراحت کنیم.
ولی در عوض روی زمین همه جاش میشه استراحت کرد........
لعنتی..........گول خوردیم.
+.بذار من بهت بگم........اگه پر زدی و رفتی تو آسمون و از این قفس دل کندی
و دل رو زدی به دریا و رفتی توی آسمون و پرواز کردی دیگه باید قید استراحت
و توقف رو بزنی و بری و بری و بری و بری تا برسی به خدا.یا بهتر بگم انقدر
بری تا بتونی خدا رو ببینی ............همین.
--همین؟
+آره همین.بذار راحتت کنم تا وقتی که روی زمینی و کنج قفسی و فقط داری
آسمون رو نگاه میکنی و حسرت میخوری و خودتو و روحتو زندانی میکنی به
هیچی نمیرسی و فقط دور باطل میزنی........عمرتو میسوزونی و تباه میکنی.
باید تغییر ور بپذیری و ریسک کنی.........یا خودتو نجات میدی یا تا ابد توی همین
قفسی که هستی میمونی و مثل همه میپوسی...........
شب رو فراموش کن .....زمین رو فراموش کن و فقط پرواز رو به خاطر بسپار و
له له بزن برای پر زدن توی آسمون آبی و رهایی از این قفس.....دیوانه شو....
دیوانگی کن و بارون رو بفهم.....و حسش کن.........میتونی؟
لعنتی.............
پ.ن. چقدر برفهای امروز زود آب شدن!!! ۱ روز هم دوام نداشتن.....
بازم دمه بارون گرم که وقتی بارون میباره حداقل تا چند روز بو و حس بارون
توی هوا میمونه

