چی؟
خودم هم نمیدونم ولی میخوام تعریف کنم.پس خوب گوش کن.
قصه از اونجا شروع شد که دیوانگی مثل رعد و برق آسمون رو دیوونه کرد و شروع کرد
به فریاد کشیدن.بلندتر از هر فریادی که تا حالا شنیدی.چون از ته دل بود و گوش رو کر
میکرد و نمیذاشت نفس بکشی.......فریادی بود از جنس فریادهای واقعی.
نمیتونستی نسبت به این فریاد بی تفاوت باشی و باید عکس العمل نشون میدادی
هر چند تفاوت عاقلان و دیوانگان همین نوع عکس العمه............
قصه از اینجا شروع شد که دل لرزید.دلیل هم نداشت دل لرزید و باید تکرار میکنم باید
دنبال این لرزش میرفتی حتی به قیمت از دست رفتن همه چیزت چون اگه به ندای دل
گوش ندی همیشه تا آخر عمر پشیمون میمونی و دلشوره داری و باید تقاص پس بدی.
چون صدای دل رو بر خلاف عقل نمیشه خفه کرد.پدرت رو در میاره و ولت نمیکنه.
قصه از اینجا شروع شد که موندن تو قفس و انجام یه سری کارهای تکراری باعث شد
دیوانه بشم و رویام بشه پرواز و چرخیدن توی آسمون.حالا به هر قیمتی که شده باید
پرواز کنم.باید توی آسمون بود و به اهل قفس دهن کجی کرد باید فرار کرد از این تکرار
مکررات و باید رها شد..............رها شد تو دل آسمون با تموم وجود.
قصه از اینجا شروع شد که صدای عقل رو خفه کردیم و سرگدونیم بین سرگیجه ها
و گله ها و حس ها و هیجانات و انقلابات روحی و لذت میبریم از دیوانگی.
قصه از اینجا شروع شد..............

