خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۰/۰۱/۳۰
بذار برات بگم از کجا شروع شد.

چی؟

خودم هم نمیدونم ولی میخوام تعریف کنم.پس خوب گوش کن.

قصه از اونجا شروع شد که دیوانگی مثل رعد و برق آسمون رو دیوونه کرد و شروع کرد

به فریاد کشیدن.بلندتر از هر فریادی که تا حالا شنیدی.چون از ته دل بود و گوش رو کر

میکرد و نمیذاشت نفس بکشی.......فریادی بود از جنس فریادهای واقعی.

نمیتونستی نسبت به این فریاد بی تفاوت باشی و باید عکس العمل نشون میدادی

هر چند تفاوت عاقلان و دیوانگان همین نوع عکس العمه............

قصه از اینجا شروع شد که دل لرزید.دلیل هم نداشت دل لرزید و باید تکرار میکنم باید

دنبال این لرزش میرفتی حتی به قیمت از دست رفتن همه چیزت چون اگه به ندای دل

گوش ندی همیشه تا آخر عمر پشیمون میمونی و دلشوره داری و باید تقاص پس بدی.

چون صدای دل رو بر خلاف عقل نمیشه خفه کرد.پدرت رو در میاره و ولت نمیکنه.

قصه از اینجا شروع شد که موندن تو قفس و انجام یه سری کارهای تکراری باعث شد

دیوانه بشم و رویام بشه پرواز و چرخیدن توی آسمون.حالا به هر قیمتی که شده باید

پرواز کنم.باید توی آسمون بود و به اهل قفس دهن کجی کرد باید فرار کرد از این تکرار

مکررات و باید رها شد..............رها شد تو دل آسمون با تموم وجود.

قصه از اینجا شروع شد که صدای عقل رو خفه کردیم و سرگدونیم بین سرگیجه ها

و گله ها و حس ها و هیجانات و انقلابات روحی و لذت میبریم از دیوانگی.

قصه از اینجا شروع شد..............



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم