حالم گرفتست.......
ولی مشکلم این نیست.......میدونی مشکلم اینه که نمیدونم چمه........نمیدونم یهو چی
شد خوب بودم تا اینکه یه دفعه دلم گرفت و احساس سنگینی کردم.....شاید یکی از دلایلش
یکم دلشوره بود که از صبح داشتم و باز هم نمیدونم علت این دلشوره چی بود!!!
البته اینم بگم در ۲۴ ساعت گذشته کلا ۲ ساعت خوابیدم و در ۲۴ ساعت قبلیش ۱۶
ساعت خوابیده بودم!!!!
کلا همه چیز خر تو خر شده!
دلم گرفته به اندازه مرز خوشبختی ها و بدبختی ها...........یه چیزی مثل خوره داره وجودمو
میخوره و مشکل اصلیم اینه که نمیدونم چیه..........
قصه ی من و غمه تو
غصه ی گل و تگرگه
ترسه بی تو زنده بودن
ترسه لحظه های مرگه
ای برای با تو بودن
باید از بودن گذشتن
سر به بیداری گرفته
ذهنه خواب آلوده ی من
امشب........از اون شباییه مه دیوانگی در من در بالاترین درجه خودش قرار داره.......
وقتی ندونی و نفهمی و نتونی و فقط حس کنی یعنی دیوانه ای یعنی فقط و فقط
یکی از حس هات کار میکنه و اونم فقط حسه ششمه..........حسی که نه علت داره
و نه معلول و نه میفهمه........فقط حس میکنه.مثل امشب که حس میکنه گرفتست و
دلش میخواد بباره........مثل بارون.........
همیشه میونه قابه
خالیه درهای بسته
طرحه اندامه قشنگت
پاک و رویایی نشسته
کاش میشد چشام ببینن
طرح اندامه تو داره
زنده میشه جون میگیره
پا توی اتاق میذاره
یه وقتهایی که به چیزها و اتفاقاتی که دور و برم میفته مطمئن نیستم و بین زمین و هوا
معلقم همچین حسی دارم........از دلشوره شروع میشه و ختم میشه به گرفتگی دل و حال
ختم میشه به دیوانگی و غم..........وای که یه وقتهایی غم چقدر شیرینه.........
کاش میشد صدای پاهات
بپیچه تو گوشه دالون
طرفه دالون بگرده
سر آفتابگردونامون
کاش میشد دوباره باغچه
پر گلهای تو باشه
غنچه ی سفید مریم
با نوازشه تو واشه
اینو بارها گفتم و امشب هم میخوام باز هم بگم :
چیزهایی که آرزوشونو داریم کمتر پیش میاد بهشون برسیم و قدرشون رو بدونیم..........
چیزهایی که حسرتشون رو میخوریم و حاضریم بمیریم تا یه لحظه داشته باشیمشون ، وقتی
بهمون بدن خیلی زود ازشون سیر میشیم.
و جالبه باز هم وقتی نداریم میگیم ای کاش و میگیم کاش................
کاش میشد اما نمیشه
نمیشه بیای دوباره
نمیشه دستات تو گلدون
گلهای مریم بذاره
کاش میشد اما نمیشه
این مرامه روزگاره
رفتنت همیشگی بود
دیگه برگشتن نداره...............
یه سری چیرها دیگه نمیشه.........حتی اگه بمیری و هر چقدر تلاش کنی چون نمیشه بهش
برسی و داشته باشیش........چون شاید لیاقتش رو نداری و وقتی داشتیش نتونستی نشون
بدی که لایقش هستی.....تلخه اما واقعیته و واقعیت همیشه بی رحمه..............بی رحم....
امشب حالم گرفتست..........هذیون میگم............سر گیجه دارم و توی سرگیجه های دیوانگی
پرسه میزنم و میچرخم..........امشب دیوانم.......و در نهایت با در نظر گرفتن اون دایره ی
تکرار همه ی این دیوانگی ها و غم ها یه علت مشترک داره........یه علت مشترک لعنتی
که ول کن نیست و همیشه هست.............غمه مقدس............
لعنتی

