از تو که میخندی
بر من و امثال من
از تو دیوانه شدم
از تو که غرق منی
از تو که میخندی
بر صدای خسته ام
از تو آزاده شدم
از تو که پرواز را
روزی نشناختی
از تو که بالهایت
تا همیشه بستست
از تو من آموختم
رسم دل دادن را
از تو که دل باختی
بر صدای قفسی
که تو را میکشد
تا لب چشمه گور
از تو دیوانه شدم
از تو که بیزاری
از خود و من خودت
از تو که نشناختی
این صدای کهنه را
این صدای بی رقیب
یک نفس میخواند
زیر گوشت عاقل:
دیوانه شو .........دیوانه شو................تا ابد دیوانه شو
و تو عاقل ماندی
تا که هرگز نچشی
لذت بودن را
لذت زیستن را
و هوای تازه
و چه دیر ترسیدی
از هوای قفست
از هوای خسته
تو خیانت کردی
بر خود و روح خودت
توی زنجیر قفس
تو فقط پوسیدی
و به من خندیدی
و من دیوانه
پر زدم مستانه
زیر رگبار خوشی
به هوای تازه
و تو نشنیدی که
تو را فریاد زدم:
دیوانه شو ..............دیوانه شو ..............تا هنوز وقت باقیست
افسوس که دیر شد
و تو عاقل ماندی
زیر رگبار قفس
تو هوای خسته
و من دیوانه
پر گشودم بی غم
تا هوای آبی
تا هوای تازه
و در این ساعت سبز
من به تو میخندم
و فقط میخوانم:
از تو دیوانه شدم
یک دیوانه همچنان بنفش

