خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۱۶
بوی تعفن میاد

بوی مسموم و تعفن هوای پر از غم تو این قفس بی رمق و تنهایی یه حکایته.

حکایت تکراری از زخم عمیق و کاری هوا برای بهونه ای به اسم بارون.

تا حالا به این نکته پی برده بودی که هوا هم یه موقع هایی زخمی میشه؟

مثل ما آدما که که دلمون میشکنه یا زخمی میشیم هوا هم دلش میشکنه و یه

موقع هایی هم زخمی میشه و به جای خون ازش بارون میاد.

هر قطره از بارون یه لحظه از عمر من و امثال منو میسوزونه و منو بیشتر به چاه

مخوف و آشنای غم فرو میبره طوری که وقتی هوا حسابی گریه میکنه و چشاش

خشک میشه و اشکی نداره منم کم کم دیگه نمیتونم از اون چاه بیام بیرون و تا

گردن زیر آوار خاطره ها و فاصله های بی مرز و سرگردون و پر غم خاک میشم....

امشب دلگیرم....دلم گرفته.......

این منم دلگیر وتنها

تو غروب بی کسی ها

سر رو زانوهام میذارم

گریه میکنم بی صدا

این منم بی کس بی کس

غرق در خیال و رویا

خسته از دست زمونه

نا امید از تو و فردا

این منم که باز شکستم

بی هدف ترانه میگم

دلمو به باد سپردم

به هوای عشق بی غم

این منم که تنها موندم

متنفر از خزونم

خالی از صدای عشقم

بی رنگه رنگین کمونم



ارسال توسط دیوانه

اسلایدر

دانلود فیلم