هم قشنگه هم سنگین هم یه جورایی غیر قابل درک .........میدونی مثل چی
میمونه؟
مثل وقتی که داری ناهار میخوری یه دفعه یه بیت قشنگ میخوره به مغزت.......
ناهار رو ول میکنی میای مینویسیش و تمام اون هفته به این فکر میکنی که اون
شعر رو تمومش کنی ولی آخرش باز هم احساس رضایت نمیکنی..............انگار
یه گمشده داری واسه همین باز هم مینویسی و شعر میگی.......چون ارضا نمیشی
و نمی خواهی هم ارضا بشی.......................
نزدیکای غروب یه حس عجیب بهم دست میده............حس میکنم یه کاری رو انجام
ندادم........مثل اینکه یه چیزی رو جا گذاشته باشی و بخوای بری و یه حس آشوب
داری ولی نمیدونی چیو گم کردی و در نهایت با اون آشوب میری و هی فکر میکنی
که چیو جا گذاشتی؟و یادت نمیاد...............
دوم راهنمایی:
معلم:چرا انقدر و توی انشا اشتفاده میکنی؟
دیوانه:از و خوشم میاد........نمیذاره جمله تموم بشه و ادامه داره
معلم:ولی جمله باید تموم بشه
دیوانه:چرا؟
معلم:چون یه قانونه......هر چیزی باید تموم بشه.......حتی اگه خیلی طولانی باشه
دیوانه:نمیشه هیچوقت تموم نشه؟من از پایان خوشم نمیاد
معلم:گفتم که قانونه باید تموم بشه.از این به بعد زیاد از و استفاده نکن
من از پایان میترسیدم و آغاز کردم
نقطه سر خط.

