خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۲۹

دیشب عروسی بودیم

واقعا مدتها بود دلم یه مهمونی یا عروسی

میخواست که یهویی دعوت شدیم.

خلاصه حاضر شدیم و رفتیم.نکته ی جالبش این

بود من همیشه تو عروسیا با همسرم میرقصیدم

ولی دیشب بیشتر با آرشا رقصیدم!!!

این وروجک با مزه دقیقا عین من میرقصید و اول

من رو نگاه میکرد و بعد دقیقا کارای من رو

تقلید میکرد.از خنده غش کرده بودم.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم