خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۲۶

به معنی واقعی کلمه جر خوردم.

تصمیم گرفتم دکور مغازه رو کامل عوض کنم

تا بشه یه بوتیک شیک.و البته تصمیم گرفتم تا

بیشتر از ۱ روز تعطیل نشه مغازه.دیشب تخریب

داشتیم و جمع ‌کردن جنسا و مانکنا و بردنشون

به خونه.قرار بود یکی از بچه های پاساژ بیاد

برای نقاشی که ساعت ۷ صبح گفت من اون چیزی

که شما میخوای رو نمیتونم ارائه بدم.دمش گرم

گشتم دنبال نقاش.این وسط یکی اومد واسه کف

مغازه و بوی چسبش باعث شد کل پاساژ شاکی

بشن.خلاصه این کف رو زد و رفت این وسط

رگال ها رو علی نجار ساعت ۶ آورد و گذاشت بغل

پاساژ.نقاش ها هم ساعت ۶ اینا اومدن رفتیم

رنگ و وسایل گرفتیم و شروع کردن تا همین الان

کارشون طول کشید ولی خیلی تر و تمیز.

الانم منتظرم علی نجار بیاد رگال ها رو نصب کنه

صبح هم راس ۱۰ باید جنسا رو بیارم مغازه.

امیدوارم این دفعه با این تغییرات همه چیز

درست بشه



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم