خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۰۵

امشب تولد پسرم رو گرفتیم.

بابام نمیاد!!!

جدی هیچوقت پدر داشتن رو درک نکردم.

هیچوقت پدر نبود برام.یه موجود ترسناک بود.

همیشه.الانم که پیر شده فقط آزار....

مثل برق و باد ۴ سال گذشت.

بچه ی خوبیه.اخلاقای خاصی داره و تقریبا آزار

نداره.بیشتر از سنش میفهمه.با منم خیلی رفیقه

باورم نمیشه ۲ تا بچه دارم و از همه مهمتر باورم

نمیشه چند ماه دیگه ۴۰ ساله میشم...

خیلیه



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم