خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۶/۰۹

دیروز بالاخره رفتیم سنگ قبر سفارش دادیم.

به قول مامانم که میگفت براش کت شلوار

گرفتیم!

چقدر سخته این داستانا.من همیشه از مرگ

میترسیدم ولی هیچوقت باهاش از نزدیک روبرو

نشده بودم.هنوزم صحنه ها و اتفاقات میاد جلوی

چشمم.چقدر بد بود.فکر کن بابام یه شب خوابید

و اون آخرین شبی بود که راحت خوابید چون از

بعدش افتاد بیمارستان و هزار تا سیم و لوله و

کوفت و زهرمار بهش وصل بود و در آخر تموم

کرد.۴۲ شب و روز اذیت شد و جتی نتونست

وصیت کنه یا حرفهای آخرش رو بزنه.

میخوام یکی از شعرای خودم رو روی سنگ قبرش

بنویسم ولی نمیدونم کدوم یا چی.یه بیت از عطار

هم هست اونم به نظرم خوبه‌.باید ببینم بقیه چی

میگن.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم