تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۶/۲۷
دیروز چقدر روز گندی بود.
واقعا حالم بد شد.
دیروز صبح بالاخره نشستم متن برای سنگ قبر رو
تنظیم کردیم و تو اون نیم ساعت بی اختیار
بارها بغض کردم و اشکم سرازیر شد!!!خیلی حس
عجیب و بدی بود.
بعدش سریع اول وقت رفتم مغازه و هیچکس
نبود و یه مقدار آهنگ گوش دادم و همچنان
چشمام پر از اشک بود.تا شب واقعا حالم بد بود
و هیچ جوره ردیف نشدم.
واقعا ریدم تو این زندگی.
میدونی چه شعری برای روی سنگش نوشتم:
مرغ شبخوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیان خالی ماند..
و در نهایت:
آه از این رفتگان بی برگشت....
ارسال توسط رابین

